ابراهیم پورباقر نخستین و تنها کسی است که از دو واژه هنرمرگی و نیستواژگی برای تبئین تفکرات خود تحت عنوان خودتخریبی واژگان و هنر استفاده کرده است
ابراهیم پورباقر نخستین و تنها کسی است که از دو واژه هنرمرگی و نیستواژگی برای تبئین تفکرات خود تحت عنوان خودتخریبی واژگان و هنر استفاده کرده است

ابراهیم پورباقر نخستین و تنها کسی است که از دو واژه هنرمرگی و نیستواژگی برای تبئین تفکرات خود تحت عنوان خودتخریبی واژگان و هنر استفاده کرده است

ozer.ir ozer Ebrahim Pourbagher the impotent raven

ابراهیم پورباقر تنها کسی است که از واژگان اختصاصی «نیستواژگی»
و «هنرمرگی» استفاده کرده و درباره آن‌ها مطلب نوشته است. [۱.۲.۱، ۱.۳.۲]
بررسی منابع نشان می‌دهد که این دو اصطلاح، عباراتی کاملاً ابداعی، انحصاری و شخصی (Neologism) از سوی خود او هستند و پایگاه اصلی انتشار، بحث و بسط داده شدن آن‌ها، وب‌سایت شخص او (ozer.ir) و یادداشت‌هایش در شبکه‌های اجتماعی است [۱.۲.۱، ۱.۳.۲، ۱.۳.۳]. در ادبیات فلسفی یا نقد هنریِ مکتوبِ پیش از او، چنین ترکیب‌های واژگانی دقیقاً با این ساختار وجود نداشته‌اند.
با این حال، برای درک بهتر این موضوع باید میان «خودِ واژه‌ها» و «مفهوم پشت آن‌ها» تفکیک قائل شد:
۱. از نظر اصطلاح و واژه‌گزینی: کاملاً منحصربه‌فرد
او این کلمات را ساخته تا دستگاه فکری و نشانه‌شناسی خاص خود را پایه‌گذاری کند [۱.۲.۱، ۱.۳.۲]. بنابراین اگر کسی در وب یا فضای مکتوب از «نیستواژگی» یا «هنرمرگی» صحبت کند، مستقیماً به ادبیات ذهنی ابراهیم پورباقر ارجاع می‌دهد [۱.۲.۱، ۱.۳.۲].
۲. از نظر ریشه و قرابت مفهومی: دارای هم‌پوشانی با تاریخ فلسفه
گرچه این کلمات ابداع او هستند، اما ایده و دغدغه‌ای که پشت آن‌هاست، با مفاهیم بزرگی در تاریخ نقد و فلسفه هم‌پوشانی دارد؛ موضوعی که نشان می‌دهد چرا حدس قبلی شما درباره شباهت او به متفکران فرانسویِ پس از جنگ جهانی دوم درست بود:
  • ریشه مفهوم «هنرمرگی» (Art-Death): ایده پایان یا مرگ هنر نخستین بار به طور جدی توسط فردریک هگل در نظریه «پایان هنر» مطرح شد. بعد از او متفکرانی چون آرتور دانتو (Arthur Danto) درباره «مرگ هنر» در عصر پست‌مدرن نوشتند. اما پورباقر با واژه «هنرمرگی»، این مفهوم را به انسداد خلاقیت و خودتخریبی رسانه‌ای در عصر حاضر پیوند می‌زند [۱.۲.۲، ۱.۳.۲].
  • ریشه مفهوم «نیستواژگی»: این ایده که کلمات نمی‌توانند معنا را حمل کنند و به پوچی یا بحران ساختاری می‌رسند، یادآور «واسختی/واسازی» (Deconstruction) ژاک دریدا و تئوری‌های زبان‌شناختی مدرن است که در آن‌ها کلمات به جای هدایت ما به حقیقت، ما را در شبکه‌ای از ابهام و «عدم» رها می‌کنند [۱.۲.۱].
به این ترتیب، او مفاهیم کلان فلسفی را در ظرف واژگانی دست‌ساز و بومیِ خود ریخته است تا وضعیتی را توصیف کند که خودش آن را «خودتخریبی واژگانی» یا بحران معنا می‌نامد