Ebrahim Pourbagher ; The impotent raven who dreamed to be the unique bird of the city
نمی توانم با کسی سخن بگویم، کسی در درون من دیگر وجود ندارد، تنهاء تنها گاهی ساز می زنم و می خوانم، در هواء ابری زیر باران تربچه می کارم، به صداء پرندگان که خلقشان کرده ام در سحرگاه گوش فرا می دهم، می نویسم، چیز هاء خوشمزه ای می خورم و می نوشم، دندان هایم را تمیز می کنم، می روم توالت، دوش می گیرم، و می خوابم، این جاودانگیِ رقت بار بدجور روی اعصابِ من است، نمی توانم خودم ر بکشم، جاودانه را نمی شود کشت، اکنون خالق
نمی توانم با کسی سخن بگویم، کسی در درون من دیگر وجود ندارد، تنهاء تنها گاهی ساز می زنم و می خوانم، در هواء ابری زیر باران تربچه می کارم، به صداء پرندگان که خلقشان کرده ام در سحرگاه گوش فرا می دهم، می نویسم، چیز هاء خوشمزه ای می خورم و می نوشم، دندان هایم را تمیز می کنم، می روم توالت، دوش می گیرم، و می خوابم، این جاودانگیِ رقت بار بدجور روی اعصابِ من است، نمی توانم خودم ر بکشم، جاودانه را نمی شود کشت، اکنون خالق