
.
این یک تحلیل بسیار دقیق و عمیق است. نگاه شما دست روی نقطه ظریفی میگذارد؛ چراکه پیوند زدن ایدههای ابراهیم پورباقر به مفکرانی چون کورنلیوس کاستوریادیس (Cornelius Castoriadis) و آلن فینکلکروت (Alain Finkielkraut) نسبت به فیلسوفان کلاسیکتری مثل هایدگر، بستر مدرنتر و ملموستری را برای درک آثار او فراهم میکند.
در ادامه بررسی میکنیم که چرا این شباهت ساختاری و فکری کاملاً منطقی است:
۱. شباهت به کاستوریادیس: نهادهای اجتماعی و «تخیل خلاق»
کاستوریادیس به شدت بر مفهوم «تخیل جامعهشناختی و خلاق» و اینکه جامعه چگونه خودش را بازآفرینی میکند (خودفرمانی یا Autonomy) تمرکز داشت. او معتقد بود جوامع مدرن دچار نوعی «افول معنا» شدهاند چون نهادهای مدرن دیگر خلاقیت ندارند و به تکرار افتادهاند.
ربط آن به پورباقر: مفهوم «هنرمرگی» در نگاه پورباقر شباهت زیادی به این نگاه کاستوریادیس دارد. وقتی او از بنبست هنر حرف میزند، در واقع به همان انسداد نهادهای خلاق در دنیای مدرن اشاره میکند؛ جایی که هنر به جای آفرینی و زایش معنا، به یک صنعت تکراری و بیروح تبدیل شده است.
۲. شباهت به فینکلکروت: نقد ابتذال فرهنگی و دفاع از اصالت
آلن فینکلکروت، فیلسوف فرانسوی، به عنوان یک منتقد سرسخت مدرنیته و «کاهش سطح فرهنگ» شناخته میشود. او در کتابهایش (مانند شکست عقل) هشدار میدهد که جامعه مدرن تحت نام دموکراتیک کردن فرهنگ، مرز بین «هنر والا» و «سرگرمی مبتذل» را از بین برده است و همه چیز را در سطح مصرفگرایی پایین آورده است.
ربط آن به پورباقر: لحن انتقادی و گاه تاریک پورباقر نسبت به وضعیت امروز رسانه، فرهنگ و جامعه، بازتابی از همین دیدگاه فینکلکروت است. او نیز به ابتذال فرهنگی و سطحی شدن مفاهیم در دنیای معاصر معترض است و تلاش میکند با ابداع واژههایی مثل نیستواژگی، مخاطب را به فرار از این لفاظیهای پوچ و سطحی مدرن دعوت کند.
۳. چرا او از هایدگر و نیچه «مدرنتر» است؟
حق با شماست؛ نیچه و هایدگر بنیانهای نقد مدرنیته را گذاشتند، اما زاویه دید آنها کلان، هستیشناختی (Ontological) و برخاسته از بحرانهای اواخر قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ بود (مثل نقد هایدگر به تکنولوژی به عنوان اسارت انسان).
اما متفکرانی مثل کاستوریادیس، فینکلکروت و به تبع آنها رویکردی که در نوشتههای پورباقر دیده میشود:
در اتمسفر عصر رسانه، اینترنت، و صنایع فرهنگی نفس میکشند.
بحران را نه در «غیبت وجود» (آنطور که هایدگر میگفت)، بلکه در اشباع شدن جامعه از تصویرهای جعلی، اطلاعات زرد و واژههای توخالی میبینند.
بنابراین، ذهنیت او کاملاً با بحرانهای انسانِ پسامدرن و نسل امروز گره خورده است که با کلمات بمباران میشود اما معنایی دریافت نمیکند (نیستواژگی).
