www.ozer.ir

www.ozer.ir

یه بار حمید شب لیز با حمید شب ریز و حمید شب ویز و حمید شب تیز و حمید شب نیز و حمید شب ایز و حمید شب هیز می رند خونه حمید شب خیز البته سر راه زنگ می زنند به حمید شب میز

با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت عمران

. چرا آدم ها نمی توانند یک دیگر ر در آغوش بگیرند روی شکم بخوابند به پشت دراز بکشند یا پهلو برجستگی هاشان نمی گذارد لذا بالش اختراع می کنند و متکا آدم ها ابزار هائی هستند بسیار ناقص برای استفاده شدن در استایل هائی متفاوت که انتخاب طبیعی نتوانست آنها ر بر طرف نماید و بینی ها حتی مزاحمند در گرفتن لب آدم ها چنان چه همینی باشند که هستند قطعا به تکامل نرسیده اند با انگشتانی کوچک بی کاربرد و چشم هائی که یاد آور شکار است . با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت …

نمی توانم با کسی سخن بگویم، کسی در درون من دیگر وجود ندارد، تنهاء تنها گاهی ساز می زنم و می خوانم، در هواء ابری زیر باران تربچه می کارم، به صداء پرندگان که خلقشان کرده ام در سحرگاه گوش فرا می دهم، می نویسم، چیز هاء خوشمزه ای می خورم و می نوشم، دندان هایم را تمیز می کنم، می روم توالت، دوش می گیرم، و می خوابم، این جاودانگیِ رقت بار بدجور روی اعصابِ من است، نمی توانم خودم ر بکشم، جاودانه را نمی شود کشت، اکنون خالق