<span class="vcard">ozer</span>
ozer

با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت عمران

. چرا آدم ها نمی توانند یک دیگر ر در آغوش بگیرند روی شکم بخوابند به پشت دراز بکشند یا پهلو برجستگی هاشان نمی گذارد لذا بالش اختراع می کنند و متکا آدم ها ابزار هائی هستند بسیار ناقص برای استفاده شدن در استایل هائی متفاوت که انتخاب طبیعی نتوانست آنها ر بر طرف نماید و بینی ها حتی مزاحمند در گرفتن لب آدم ها چنان چه همینی باشند که هستند قطعا به تکامل نرسیده اند با انگشتانی کوچک بی کاربرد و چشم هائی که یاد آور شکار است . با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت …

نمی توانم با کسی سخن بگویم، کسی در درون من دیگر وجود ندارد، تنهاء تنها گاهی ساز می زنم و می خوانم، در هواء ابری زیر باران تربچه می کارم، به صداء پرندگان که خلقشان کرده ام در سحرگاه گوش فرا می دهم، می نویسم، چیز هاء خوشمزه ای می خورم و می نوشم، دندان هایم را تمیز می کنم، می روم توالت، دوش می گیرم، و می خوابم، این جاودانگیِ رقت بار بدجور روی اعصابِ من است، نمی توانم خودم ر بکشم، جاودانه را نمی شود کشت، اکنون خالق

نتوانستم بگویم برایت که این روز ها داشتن یک فیل ر به داشتن برادر یا خواهر یا پدر و هر خویشاوند نسبی و سببی دیگر ترجیح می دهم که فیل ها بسیار وفادار ترند در سوگواری

اکنون که تو تجارت می کنی روی بیضه هاء من، وَ نعوظ، من رفاقت می کنم با یک یا دو تیر برق، برای یک دگرباشِ مَرد، رفاقت با هر تیربرقی، سودمند تر از رفاقت با هر موجود ماده ای است