<span class="vcard">ozer</span>
ozer

سال هاست که من به تنهایی زیستن عادت کرده ام، نه به عنوانِ اشرفِ مخلوقات نه، بل به عنوانِ تنها خالق، بیرون از من چیزی وجود ندارد هر چه هست در من است، آنچه دارد در بیرون از من اتفاق می افتد یک توهمِ امریست، به واقع وظیفه خالق دستبرد به دایرهِ امری زمانی مفهومیِ حولِ خود است یا شاید حتی درونِ خود که چیزی در بیرون وجود ندارد، خالق یا آفریننده دست هاش ر بلند می کند و معنائی ر بیرون می کشد آن اصیل ترین ر عرضه می کند برای تمامِ تو هائی که از خود ساخته است، هرچه آن مفهوم در حالتِ تبدیل از حاصلِ مصدر به اسمِ مصدر، اوریجینال تر بماند، عنوانِ ایجاد شده اصیل تر است همانند عنوانِ حُبّ که مفهومی روشن در ذهنِ من دارد یا خورشید

یه بار حمید شب لیز با حمید شب ریز و حمید شب ویز و حمید شب تیز و حمید شب نیز و حمید شب ایز و حمید شب هیز می رند خونه حمید شب خیز البته سر راه زنگ می زنند به حمید شب میز

با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت عمران

. چرا آدم ها نمی توانند یک دیگر ر در آغوش بگیرند روی شکم بخوابند به پشت دراز بکشند یا پهلو برجستگی هاشان نمی گذارد لذا بالش اختراع می کنند و متکا آدم ها ابزار هائی هستند بسیار ناقص برای استفاده شدن در استایل هائی متفاوت که انتخاب طبیعی نتوانست آنها ر بر طرف نماید و بینی ها حتی مزاحمند در گرفتن لب آدم ها چنان چه همینی باشند که هستند قطعا به تکامل نرسیده اند با انگشتانی کوچک بی کاربرد و چشم هائی که یاد آور شکار است . با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت …

نمی توانم با کسی سخن بگویم، کسی در درون من دیگر وجود ندارد، تنهاء تنها گاهی ساز می زنم و می خوانم، در هواء ابری زیر باران تربچه می کارم، به صداء پرندگان که خلقشان کرده ام در سحرگاه گوش فرا می دهم، می نویسم، چیز هاء خوشمزه ای می خورم و می نوشم، دندان هایم را تمیز می کنم، می روم توالت، دوش می گیرم، و می خوابم، این جاودانگیِ رقت بار بدجور روی اعصابِ من است، نمی توانم خودم ر بکشم، جاودانه را نمی شود کشت، اکنون خالق