دارد از صبح در می زند با جامه سفید که اتفاقا تکه تکه نیست
. نمی توانست دیگر وقایع ر به ذهن بسپارد گردی ها و چه میزان خاکستری بودن عصر ها مغزش برای چنین به ثبت رساندنی کارایی لازم ر نداشت با پوستی شاخی شده زبر و صدفی استخوان هائی که صدا می دادند به هر حرکتی چروکیدگی زوال عقل در آینه کوچک نصب شده در درگاه خانه قدیمیشان به نظر می رسید و گوشی برای شنیدن اگر وجود می داشت ضربات انگشتان تشییع بر دیواره این تابوت و تلاوت فاتحه از میان خروار ها خاک می رود تا چشائی هم از دست رود و آخرین رایحه ای که از تو به خاطر …
