با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت عمران

.
چرا آدم ها نمی توانند یک دیگر ر در آغوش بگیرند
روی شکم بخوابند
به پشت دراز بکشند
یا پهلو
برجستگی هاشان نمی گذارد
لذا
بالش اختراع می کنند و متکا
آدم ها
ابزار هائی هستند بسیار ناقص برای استفاده شدن در استایل هائی متفاوت که انتخاب طبیعی نتوانست آنها ر بر طرف نماید
و بینی ها حتی مزاحمند در گرفتن لب
آدم ها چنان چه همینی باشند که هستند
قطعا به تکامل نرسیده اند
با انگشتانی کوچک بی کاربرد
و چشم هائی که یاد آور شکار است
.
با پستان هائی که می گذاشت در دهانش ماری بنت عمران
.
ابن عروض

نمی توانم با کسی سخن بگویم، کسی در درون من دیگر وجود ندارد، تنهاء تنها گاهی ساز می زنم و می خوانم، در هواء ابری زیر باران تربچه می کارم، به صداء پرندگان که خلقشان کرده ام در سحرگاه گوش فرا می دهم، می نویسم، چیز هاء خوشمزه ای می خورم و می نوشم، دندان هایم را تمیز می کنم، می روم توالت، دوش می گیرم، و می خوابم، این جاودانگیِ رقت بار بدجور روی اعصابِ من است، نمی توانم خودم ر بکشم، جاودانه را نمی شود کشت، اکنون خالق