<span class="vcard">ozer</span>
ozer

با سرش راه می رفت، دقیقا روی جفت چشم هاش، استنشاق اکنون وظیفه ای بود محول شده به دیگر عضو هاش؛ کودکی که قرار بود نوبل بگیرد در ادبیات

می دانم که در مازندران کسی به گردِ پایت نمی رسید، جمشید شجاعیان یک پیانیستِ موزیک دانِ موسیقی شناسِ بی رقیب و متفاوتِ کلارستاقی که در امرِ آموزش و فرایند اجتماعی شدنِ موزیک در غرب مازندران به گردنِ خیلی ها حق دارد، یادش گرامی باد

مسیرِ رسیدن به خواسته، تنها بر مسیری منطبق است که خواسته از آن عبور می کند، خواسته در هر فرمی؛ اراده، آرزو، امید از مجاریِ شناختِ امری می گذرد و امر نهایتِ فهم است در ناوجودی، بی شئءی، خواسته آنجاست جائی که تو به عنوانِ منِ آگاه بر آن و در آن و از آنی؛ یک در خود تنیدگیِ ذهنی امری که ما برای باز تعریفش، زمان و فاصله را اختراع کرده ایم، زمان یک توهمِ امریست پس وجود ندارد – توجه؛ ما اینجا فقط ضمیر است، تجمیعی از تمامِ تو هائی که من در منِ من باز تولید کرده است

متروءِ من، همان که سوارِ قطارش می شوم، ساعت ندارد، متروئی که در بی ساعتیءَش هیچ مقصدی نهفته نیست – در را ببند آنقدر زندگی کن تا بمیری – ابراهیم پورباقر

نازنینم هنگامی که به ماهیت و محتواء آثار دهه بیست و سی شوروی نگاه می کنم و فرمی که اثر آفرینان آن روزگار ارائه می دهند از روچنکو تا لیزیتسکی از برادران استنبرگ تا سیمیونف و مالویچ بسیار شرمنده و سر افکنده می شوم از نوعِ بیانمندیِ فرمی و محتوائی خودم و گرفیستِ کتابِ آخرم که در مقابلِ آن شاهکار هاء بی نظیر ما خط و خشی کودکانه و ابتدائی بیش نیستیم، بگذار بسیار رک عرض کنم؛ بهزادی ما ریدیم